غذای 1000تومنی...

وااااای

امروز ظهر وقتی داشتم میرفتم سره کار گفتم بذار ایندفه یه غذای ارزون بخرم برا ناهار (چون بیشتره روزا غذا از بیرون سفارش میدمو یواش یواش کفگیره داره به ته دیگ میرسه) رفتم به سوی یه دونه از این رستوران چرکولکیا که هم غذاش نسبتاً خوب بود و هم قیمتش، غذاهرو سفارش دادم نشستم منتظر که حاضر بشه، خیلی طول کشید یه چیزی حدود نیم ساعت، منم که دیگه داشتم کلافه میشدم (چون سره کارمم داشت دیر میشد) تو همین فکرا بودم که یه زنو شوهره جوون وارد رستوران شدن رفتن جلو منو وایسادن و با دقت نگاش میکردنو با همدیگه یه چیزایی پچ پچ میکردن من زیاد حواسم بهشون نبود اما چون بیکار بودم همینجوری دوروبرمو دید میزدم تا، اینکه حوصلم دیگه سر رفت پاشدم رفتم پیشه رستورانیه گفتم: پس این غذای من کی آماده میشه؟!! گفت: یه کم دیگه طول میکشه... همینجوری که وایساده بودم اون آقایی که با همسرش داشت منورو نگاه میکرد اومد جلو، رو به آقای رستورانی گفت: یه پرس ماکارونی میخوام اون آقاهم گفت: نداریم؛ بعد آقاهه با یه حالتی گفت: ببخشید غذای 1000تومنی چی دارین؟؟! رستورانیم در جوابش گفت: غذاهای ما همشون بالای 1500تومنه 1000تومنی نداریم... تعجبآخاسترسنگرانیولوقت تمام

منم که شاهد این مکالمه بودم انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم آخهمینجور خشکم زده بود همینجوری ذل زده بودم به آقا رستورانیه که اون زوج جوون وسایلشونو ورداشتن از رستوران رفتن، بدترین احساسی بود که تو یه هوای خوب پاییزی میشد به آدم دست بدهافسوس

آخه چرا 2نفر آدم نمیتونن یه غذا تو یه رستوران اونم نه از نوعه سطح بالاش که بگی هر کسی نمیره، یه جای خیلی خیلی معمولی؛ بخورنسوال

دیگه اصلاً دلم نمیخواد برم رستورانگریه

دلم میخواست یه کاری بکنم اما همچین خشکم زده بود هیچی نه به ذهنم رسید نه کاری میتونستم بکنمنگران............

یکی منو دلداری بده عذابه وجدان گرفتمکلافه

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بربت زن

اینکه متاثر بشیم خوبه ولی یادت نره با دشارژ شدن نمیشه کسی مدیزیت بحران کرد[چشمک] خدارو شکر از قشری هستیم که تریبون دستشه...

دختر داییت:D

:((

پدرام

[دلشکسته]سلام عجب اتفاق کوفتی واست افتاده....[ناراحت][ناراحت]تو هم عذاب وجدان نداشته باش..چون کاری نمیتونستی بکنی..فکر کن اگه چیزی می گفتی ممکن بود به پسره بر بخوره و ناراحت بشه..اون بیشرف صاحب رستورانه باید بهشون غذا میداد که نداد...راستی منم خبر مرگم اپ کردم بیای خوشحال میشم[دلشکسته]

دلتنگی های یک عمه

نه این‌ها کاغذی نیستند که بادشان ببرد پاره سنگی که روی رویاهایم گذاشتی بردار روی باد بگذار رویاهای من‌اند که باد را به‌هم ریخته‌اند

راحله

سلام خوبی دیگه نرفتی ناهار بخوری ازاون روز که خاطرشو بنویسی[نیشخند]

علیرضا.بی همگان

وای به حال ما که هزار ها هزار دستمان است و نمی فهمیم کی می اید و کی می رود انگاه افرادی پیدا می شوند که برای یکی از انها رنج ساعت ها به خود می دهند....انسانیت ما کجا رفته؟ در ضمن به نظر من دیگه این تکنولوژی جدید برای عکس گزاری روی وبلاگ استفاده نکنید..چون با اینترنت پرسرعت هم کلی طول می کشد که عکس ها کاملا نمایان شود...به خودتان نگاه نکنید که از خبرگزاری با اینترنت فوق العاده به نت دسترسی دارید..... موفق باشید

امیر(دل نوشته های دری وری)

سلام... واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم...متاسفانه از این دسته آدمها تو مملکتمون زیاد پیدا میشه... راستی...خیلی از عکسای پست بعدیت باز نمیشه...

ما قبلا وضع مالیمون همین جوری بود ولی این قد زندگی شادی داشتیم که نگو الان که ازدواج کردم شوهرم مدام سره کاره من اصلا احساس نمیکنم که ازدواج کردم مثل یه زن بیوه ام وضعمونم خوبه